تو روشن ترین گنج منی.

یک نفر هست اما.

یک نفر که با او همانطور حرف می زنم که با خودم.

به او گفتم که نرود.

که هیچ وقت نرود.

و او قول داد.

به من و ترسهایم قول داد.

یک نفر که می دانم  بعد از پنجاه سال هم که بخواهم با او حرف بزنم هست.

یک نفر که با او همانطور حرف می زنم که با خودم.

و آن یک نفر البته حسابش از همه ی همه های همه جا سخت،جداست.

همان یک نفری که هرچیز مربوط به او  بزرگترین گنج دنیاست.

از دست رفتن لحظه های شاد روشن ترسناک است.

روی هر لحظه ی شاد ترسی سوار شده.ترسی که می خواهد بنشیند روی دلم و شادی آن لحظه را خراب کند.

ترس می گوید"حواست هست؟که این لحظه ها تموم می شن؟"

ترس بد جنس بی رحم نمی گذارد که به من و آن لحظه های شاد خوش بگذرد.

***

دوست:در فرهنگ لغت ما انسانی ست که هر از گاهی دونقطه با یک ستاره برایت بفرستد.

و یاد کردنش محدود باشد به همان ثانیه ی فرستادن دو نقطه و یک ستاره.

:دوست داشتن تو* برای من نقطه نداشت.در آخرش سه نقطه بود.و بی نهایت ستاره.

یاد کردن تو چیزی شبیه یک جرقه نبود که در پی اش برایت بفرستم:خوبی عزیزم؟ و یا حتی زنگ بزنم و با تو حرف بزنم.یاد کردن تو برای من چیزی شبیه آسمان بود.همیشه بود.گاهی آسمان ابری می شد و می گریست.گاهی صاف بود و آبی.اما همیشه بود.همیشه بود.

اما تو بودن یکی از همان دوستهای فرهنگ لغت را به بودن من ترجیح دادی.منی که پشت سکوت هایم نه بی تفاوتی که بی "واژگی" و بیزاری از تکرار واژه هایی که همه به کار می برند و معنی اش را از دست داده، نشسته بود.واژه های کلیشه ای تو خالی که شاید دل تو را خوش می کرد اما دل مرا پر می کرد از اندوه.

تو هم مثل "همه".مثل همه ی آنهایی که عادت ندارند به سه نقطه ها و بی نهایت ستاره ها.مثل همه ی آنهایی که من و دوستی ام را باور نکردند(چون شبیه دوستی های توی فرهنگ لغت مان نبود)مثل همه ی آنهایی که رفتند،رفتی.و بار دیگر بار دیگر بار دیگر باورم شد که تنهایم.

تو رفتی.

و

این شد که هست های جمله هایی که به تو مربوط است،همه بود شدند.


*این تو دقیقا همان تویی ست که با خواندن این جمله ها از خودت می پرسی:یعنی منم؟دقیقا تو.که می دانستی  ولی هرگز باور نکردی.و دوست داشتن این مدلی من،حرفهایم،به درد تو و غصه هایت نخورد.

به جای همه ی اونهایی که نگفتن به خودم می گم:

حتی اگه نباشی.هستم.

رویای تو.  اسب سپید بالدار توست.


رویای من.

غمگین شد و سیاه.

از آسمان 

باسر

روی زمین 

افتاد.

بی بال شد.

یک روز من.

شد زندگی.

تکرار شد.

رویای من.

رویش غبار زمان نشست.پیرشد.

رویش هزار 

ترس.

هزار آه.

هزار گمان.

نشست.

رویای من

پشت هزار نقاب

پشت هزار فریب

پشت هزار نقاب

نابود شد.

در 

هر

هزار امتحان سخت زندگی

مردود شد.

رویای من.

پشت هزار خاطره 

جان سپرد.

رویای من.

روی هزار آرزو.

خط کشید و مرد.

حالا که حرف تازه ای برای زدن ندارم.

لا اقل بگذار 

قسم بخورم

به یاس های خشک شده ی لای کتاب قیصر.

قسم بخورم که...

که چه؟

بی خیال.قسم تازه ای هم برای خوردن ندارم.

دیر شده است.برای گفتن آنچه که می خواستم بگویم دیر شده است.دیگران گفتند.دیگران آنچه که می خواستم بگویم را گفتند.هر آنچه که می خواستم بنویسم را کسی قبل از من نوشته است.شاید بهتر باشد از چیزی بنویسم که "مطمئن"باشم کسی قبل از من آن را ننوشته.و یا حتی نخواسته که بنویسه.چیزی شبیه اختراع یک موجود جدید.و نوشتن درباره ی آن.تمام عمر نوشتن در باره ی آن.چیزی که "مطمئن"باشم متعلق به من است.چیزی که کپی و تقلید و ادا نیست.

دیر شده است.دیر و تکراری.هر چه که می خواستم بگویم.هرچه که می خواهم بگویم دیگران خیلی خیلی خیلی خیلی قشنگ تر گفتند.

خوش بختم.بی خودی،بی دلیل خوش بختم.

من فعلا خوش بختم.امروز وارد پاییز شدم.یک عالمه پاییز با قطره های باران و باد و برگ های نارنجی و زرد و قرمز روی سرم افتاد.روی پشت بام هم که رفتم خوش بخت بودم.رقصیدن برگ ها در باد را هم که نگاه کردم،حسی شبیه پرواز بود و خوش بخت بودم.یک آدم برگی شده بودم.یک آدم برگی خوش بخت.

من فعلا خوش بختم.جایی برای نگرانی نیست.روزها خوبند.روزها آرامند.غم جایی دور از من افتاده.خمیازه می کشد.غم سرما خورده حوصله  ندارد.

 من سرما نخورده ام. فعلا حالم خوب است.

من فعلا خوش بختم.چیزی برای حس کردن بدبختی نمی بینم.شاید یک روز هم برسد که بیایم بنویسم که بدبختم.اما فعلا خوش بختم.

شاید غمگین باشم.شاید حتی گریه کنم و دلتنگ شوم.اما خوش بختم.

هیچ اتفاق خاصی نیفتاده.نه گنجی پیدا کرده ام.نه داستانی چاپ.من فعلا فقط خوش بختم.و هرچیزی که بهم وصل شود هم خوش بخت است.نارنگی ای که دیروز خوردم هم خوش بخت بود.کتابی که امروز خواندم.نردبانی که از آن بالا رفتم هم.سریال کره ای عاشقانه ای که دیدم هم خوشبخت بود.مسیرهایی که پیاده رفتم خوش بخت بودند.تاکسی ها و اتوبوس هایی که سوار شدم.آدمهایی که بهشان نگاه کردم با آن ها حرف زدم یا حرف نزدم.آدمهایی که دوستشان داشتم یا نداشتم هم خوش بخت بودند.درختهای کاج آن خیابان بلند دوست داشتنی.تنها خیابان دوست داشتنی آن شهر گرم دوست نداشتنی هم خوش بخت بودند.عطری که زده بودم هم.

من فعلا خوش بختم.یک آدم خیلی خیلی معروف و خیلی خیلی پولدار شاید خیلی خیلی خوش بخت نباشد.اما من هستم.

غروب جمعه است و بارانی بودن و پاییزی بودنش بر"غروب جمعه بودنش"می افزاید.لازم نیست بگویم که جایت هنوز و همیشه به شدت.به طرزی در دناک خالی ست.لازم نیست بگویم که من کنار نمی آیم با نبودنت.و یاد نمی گیرم که بی بغض،بی لرزش صدا از تو حرف بزنم.

غروب جمعه است و من با هیچ کس نمی توانم از تو بگویم.نمی خواهم بشنوم که تو پیر بودی،عمر خودت را کرده بودی،با عزت و احترام مردی .نمی خواهم بشنوم که تو همانطور که همیشه دعا می کردی از دست و پا نیفتادی،که مرگ دست خداست.که تو الان جایت از جای این دنیایت بهتر است و شادتری.

 غروب جمعه است و آنچه که سهم من است،یک حیاط است.یک حیاط بزرگ.نه خیلی بزرگ.حیاطی با دو درخت گردوی سن و سال دار.و یکی دو تا درخت زرد آلوی جوان بی خیال و یک  درخت موی عاشق و حواس پرت.


غروب جمعه است و صبح باران بارید.صبح از آن صبح هایی بود که آدم را می برد به بچگی هایش و می شد دوباره به دنیا آمد.اما من،من بی شعوربه جای دوباره به دنیا آمدن،ماکارونی و دوغ خوردم و زیر پتو کنار بخاری خوابیدم.

غروب جمعه است و آسمان ابری.


غروب جمعه است و دلم می خواهد خیال کنم که تو هنوز زنده ای.نشسته ای توی خانه ی گرم و دنج زن عمو سلطان و دارید باهم چایی می خورید و غیبت همسایه ها را می کنید.

غروب جمعه است و هیچ کس ،هیچ جای جهان منتظرم نیست.اما مهم نیست.

غروب جمعه است و هیچ چیز مهم نیست.آدم حس می کند تمام آنچه که درونش بوده را با یک پمپ خلاء مکیده اند و درونش حالا پر از خلاء است.

غروب جمعه است و مهم ترین چیز فنجانی چای داغ است که بتوانی قبل از غارت دیگران آن را بخوری.

غروب جمعه است و دلگیر.اما من حالم خوب است.در نهایت این جاست جای نشستن و پهن کردن یک فرش وبی خیال گوش دادن.

غروب جمعه است و نردبان از سر دیوار بلند باد را می آورد توی حیاط خانه ی ما.و باد برگهایی که افتاده اند از درخت های گردو را می رقصاند.کاری به کار زنده ها،برگهای زنده ندارد.حواسش به افتاده هاست.به آنها که فکر می کردند دیگر دوباره با باد نخواهند رقصید.چه باد خوب مهربان روشنی ست.

غروب جمعه است و اسمس ها خیلی زود جواب داده می شوند.

غروب جمعه است و نور ها کم شده  و آب دارد قطع می شود.

غروب جمعه است.

مادام و گربه اش.

مادام گربه اش را دوست داشت.خیلی خیلی بیشتر از بچه هایش.که حالا به جز عکس خاک گرفته ی روی تاقچه و صدای مدام در حال قطع و وصل شدن یک دقیقه ای شان ازپشت تلفن چیزی از آنها نداشت.مادام به هیچ کس نمی گفت که گربه اش را چقدر دوست دارد.نمی گفت که گربه اش را از بچه هایش هم بیشتر دوست دارد.

البته گربه ی مادام هم یک گربه ی عادی نبود.یک گربه ی نقاش بود.گربه ای بود که عاشق قلم مو و بوم و رنگ بود.مادام برایش یک عالمه رنگ و قلم مو و یک بوم نقاشی خریده بود.و گربه ی نقاش مادام وقتهای بیکاری اش را به پاشیدن رنگ روی  صفحه ی سفید بوم می گذراند.وقتهای بیکاری اش مربوط به وقتهایی بود که مادام چرت می زد.مادام هرروز عصر روی صندلی گهواره ای اش می نشست.شال قلاب بافی شده ی سفیدش را که مادرش برایش بافته بود،روی پاهایش می انداخت. عینک نزدیک بینش را می زد به چشمهایش.یکی از کتابهایش را بر می داشت و شروع می کرد به خواندن.خط ها ریز بودند.هزار بار خط ها را گم می کرد و حواسش پرت می شد.یادش می رفت اول داستان چه بود.کنت مونت کریستو می خواند.از وقتی که دوازده ساله بود دلش می خواست این کتاب را بخواند.اما وقت نشده بود.حالا که وقت بود دیگر حوصله نداشت.گربه اش دور و بر پایش می پلکید.دستهایش را لیس می زد.خمیازه می کشید و کش و قوسی به بدنش می داد.مادام کم کم چشمهایش سنگین می شد و پلک هایش روی هم می افتاد.کتاب کنت مونت کریستو از توی دستهایش سر می خورد و می افتاد روی قالی رنگ و رو رفته با گل بته های قرمز و سبز.

گریه برای لحظه ای به مادام نگاه می کرد و "میو"ی آرامی می گفت.وقتی مطمئن می شد که مادام خوابیده می رفت سروقت کار نقاشی خودش.اوایل فقط خظ های نازک و کلفت رنگی می کشید.اما هر چه می گذشت و بیشتر نقاشی می کشید،نقاشی هایش قشنگ تر و معنی دار تر می شدند.یک بار یکی از همسایه های مادام که زن میانسال و آرایشگری بود،برای مادام آش  آورد.و با دیدن نقاشی ها ابروهای نازک رنگ کرده اش را بالا انداخت:

_ اوا؟اینا کار شماست مادام؟

و مادام زیر چشمی نگاهی به گربه اش انداخته بود:

_ نه کار گربه است.

و خانم همسایه ی آرایشگر با حیرت و ناباوری سرش را تکان داده بود.حتی مادام شنیده بود که زن موقع رفتن زیر لب با خودش گفته بود:

_ عقل از سر زن بیچاره پریده.

گربه ی مادام به جز علاقه ی زیادش به نقاشی،یک گربه ی معمولی بود.از همان گربه های خاکستری با خط های سیاه که توی کوچه ها پرسه می زنند و توی آشغال ها دنبال غذا می گردند و توی جوب ها دنبال موش ها می کنند.

مادام گربه اش را وقتی که بچه بود بین تیر چراغ برق و سطل گنده ی آشغال سر خیابان پیدا کرده بود.باران شدید بود و بچه گربه حسابی خیس  بود و ترسیده.مادام اول نمی خواست گربه را به خانه ببرد.از حیوان ها زیاد خوشش  نمی آمد.اما بعد.وقتی توی چشمهای بچه گربه نگاه کرده بود.مادام یک دفعه دلش گرفت و  بغض کرد.

بعد بچه گربه را برداشت و با قدمهای تند به خانه رفت.

گربه،اسم نداشت.مادام به او می گفت گربه.برایش قصه ی شازده کوچولو را می خواند.او را ناز می کرد و می گفت:

_ تو گل اهلی منی.

گربه و مادام هر دو اهلی هم شده بودند.هر روزشان با هم می گذشت.با هم غذا می خوردند.با هم کتاب می خواندند.با هم حرف می زدند.

مادام برای گربه اش هدیه می خرید.او را به گردش توی پارک می برد.

گربه حرف مادام را گوش می داد.خرابکاری هایش را توی جای مخصوصی توی دستشویی می کرد.الکی خرناس نمی کشید و چنگ نمی انداخت.مادام گربه اش را ناز می کرد و می گفت:

_ معلوم بود که یه دختری.

مادام آه می کشید و دل تنگ می شد.اما گربه می آمد روی دستهایش می نشست و سرش را به دستهای مادام می مالید.مادام می خندید و گربه را ناز می کرد.

تنهایی می آمد پشت در،سرک می کشید.از پنجره نگاه می کرد توی خانه به مادام.اما گربه را که می دید،می رفت.گربه دشمن تنهایی بود.مادام برای خودش و گربه فال قهوه می گرفت.برای خودش و گربه فیلم می گذاشت و تخمه ژاپنی می ریخت.البته گربه قهوه و تخمه نمی خورد ولی مادام خوش داشت خیال کند که گربه یک همدم واقعی است.یک نفر که او را با دستهای چروک و چشمهای ضعیفش پسندیده و حاضر است کنار او بماند و به خاطر پیشرفت یا مرگ از پیشش نرود.

سالها گذشت.مادام نمی دانست حالا گربه اش چند ساله است.فقط می دانست که سبیل های گربه آویزان شده و حرکتهایش آرام و کند.مادام به گربه می خندید:

_ حالا تو هم مثل من پیر شده ای.


زمستان آن سال سرد بود.مادام بخاری را زیاد می کرد و پتو روی خودش و گربه می انداخت.اما گربه گرمش نمی شد.می لرزید.مادام می ترسید.

توی غذای گربه مولتی ویتامین و شربت سرما خوردگی می ریخت اما گربه حالش خوب نمی شد.مادام با بغض به بوم نقاشی و رنگ ها و قلم مو ها نگاه می کرد:

_ پاشو.پاشو یه نقاشی برا مادام بکش.

اما گربه تکان نمی خورد.فقط سرش را بالا می آورد و نگاهی به مادام می انداخت.

روزهای آخر گربه زیاد حرکت نمی کرد.یکی دوبار سرجای خودش خرابکاری کرده بود. و هر بار مادام با خنده های الکی جای او را تمیز کرده بود:

_ فدای سرت.عیب نداره که.

اما بعد،می رفت توی آشپز خانه پشتش را به گربه می کرد،و اشکهایش را پاک می کرد.

گربه که مرد،هوا ابری نبود.حتی از روزهای قبل گرم تر هم شده بود.مادام که توی باغچه خاکش کرد،گریه نمی کرد.وقتی توی خانه راه می رفت،مدام با گربه حرف می زد.یکی دوبار هم گربه را دیده بود که توی تاقچه نشسته و دستهایش را لیس می زند.

مادام که چای می خورد،صدای گربه را می شنید.کتاب که می خواند،می دانست که گربه اش دارد گوش می دهد.فیلم که می گذاشت دو تا فنجان قهوه می ریخت و دو تا بشقاب برای تخمه ژاپنی می آورد.

مادام که مرد،تا روزها کسی نفهمید.آخر سر خانم آرایشگر از بس صدای گربه از توی خانه ی مادام آمد،برای اعتراض دم در خانه رفت.در زد ولی کسی در را باز نکرد.به پلیس خبر داد.پلیس در را باز کرد و پیکر بی جان مادام را روی صندلی گهواره ای اش پیدا کرد. شال قلاب بافی شده ی سفید روی پاهایش بود و کتاب کنت مونت کریستو روی صفحه ی آخر باز مانده روی قالی رنگ و رورفته با گل بته های سبز و قرمز افتاده بود.اما هیچ خبری از گربه نبود.خانم آرایشگر برای پلیس توضیح  دادکه از صدای یک ریز میو میوی گربه ی مادام کلافه شده بوده.

خانم آرایشگر سرش را تکان داد:

_ حیف.زن خوبی بود.

و بعد نگاهش افتاد روی بوم نقاشی.و دهانش باز ماند.روی بوم خبری از آن رنگ های پخش و پلا نبود،یک نقاشی درست و حسابی بود.نقاشی مادام و گربه اش.

به طرز فجیعی برای متفاوت بودن،شبیه هم شدیم.

لوس شده ایم!!!!

همه مان از یک خواننده خوشمان می آید.هی هم را تایید  می کنیم.  تقلید می کنیم.همه از یک رنگ.از یک سری واژه.از یک مدل نوشتن.از یک کتاب.از یک آهنگ.از یک فیلم.از یک زندگی.




هیچ چیز نگفتن دوست داشتنی ست.


پس تو هم

نیا

و

ننویس:

_ خوب میشود.

_خوب می شوی.

خودم می دانم این ها را.

خودم می دانم که یک روز.

یک روز

یک روز

قرار است

قرار است

قرار است

باید 

باید 

باید

خوب شود.

خوب شوم.

تو هم 

لطفا

چیزی که

خودم می دانم را 

به من

نگو.

اگر می توانی بیا

کاری کن 

آن روز 

زودتر برسد

یا بگو:

_ دقیقا کدام روز؟

وگرنه 

چیزی نگو.

هیچ چیز.

هیچ چیز.


برای دختر میز آخر.


*مثل باد دویدنت با توپ بسکت بال،شیفتگی ات برای نوشتن.تو را که نگاه می کنم،بی درنگ یاد دوازده سالگی خودم می افتم.ای کاش تو بتوانی یک بسکتبالیست حرفه ای شوی.ای کاش تو بتوانی یک نویسنده ی واقعی شوی.ای کاش جرئت فرستادن نوشته هایت را برای نشریه ها،مجله ها پیدا کنی تا شبیه من نشوی که در بیست و سه سالگی وقتی ناشری از تو می پرسد:تجربه ی کاریت چیه؟نایستی و نگاهش نکنی.ای کاش تو به جای من و به جای همه ی آنهایی که نتوانستند،بتوانی.موفق شوی.من برای تو.برای بسکت بالیست شدنت.برای نویسنده شدنت.دعا می کنم.

ای کاش.ای کاش.ای کاش.تو مثل من نشوی.که مهم ترین و بزرگ ترین کار زندگی ام طرح یک امتحان ریاضی است.

my lovely home.

در پشت سومین پیچ ایستاده بود.

روشن و خندان.

بوی نارنگی می داد.

چه 

هوای

خوبی داشت.

تکه گچ توی سینه ام.

آه خوش به حال آنهایی که می نویسند:

_ امروز تولد عشقمه.منم توی وبم یه جشن تولد براش گرفتم.خوشحال می شم اگه بیای و بهش تبریک بگی.منتظرما.

خوش به حال آنها و عشقشان که برایشان جشن تولد گرفته شده.

چقدر خوب است که می توانند از این کلمه ی عشق استفاده کنند و حالشان به هم نخورد.

چقدر خوب است که می توانند عاشق شوند حتی برای یک روز.حتی برای یک لحظه.

این یعنی این که قلب دارند هنوز.

اما به جای قلب من یک تکه گچ زرد نشسته.

یک تکه گچ شکسته.


این تو ها با هم فرق دارند

یک بار مسئول پمپ بنزینی "تو"ی نوشته هایم می شود.

یک بار "تو".

خودت فرقشان را بفهم لطفا.

ممنونم.

به همین ،همین مسخرگی.

 هنوز هم بعضی چیزها را می نویسم که تو بخوانیشان.برای این می نویسم که نگاه تو بیفتد روی دانه دانه کلمه هایش.دلم می خواهد تو بخوانی با صدای بلند و بعد بخندی با صدای بلند و بعد گریه کنی با صدای بلند.دلم می خواهدتو تو داد بزنی با صدای بلند و عصبانی شوی با صدای بلند و بترسی با صدای بلند.من از این ساکت شدن  و سر به زیر انداختن تو بدم می آید.از اینکه هیچ چیز نگویی.صبور باشی و ادای آدمهایی را در بیاوری که خیلی سرشان می شود.تو هیچی هیچی نمی فهمی.اگر می فهمیدی،نمی گذاشتی که اینقدر تحقیر شوی.خدا تو را برای لجن مال شدن و زیر پاها له شدن نیافریده بود احمق جان.خدا تو را برای زندگی کردن و پنجره های بیشتری باز کردن آفریده بود اما تو همان یک دانه پنجره ای را هم که داشتی از ترس تابیدن نور و معلوم شدن وضع تاسف بارت بستی.از  ترس آمدن باد و آوردن رویاهای گذشته ات بستی.تو آدم نبودی.تو هم یکی بودی مثل ما.یکی مثل بقیه.و حسابی که روی تو باز کرده بودم بد جوری توی سرم خورد.طوری که هنوز هم سرم درد می کند و گیچ می رود.اما من هنوز هم باورم نمی شود.هی منتظرم که تو بلندشوی یک داد بزنی.و همه چیزهای خراب شدنی اطرافت را خراب کنی. و بروی به سمت چیزهای درست شدنی.همه ی از دست دادنی ها را از دست بدهی و بروی به سمت به دست آوردنی ها.همه ی پایین آورنده ها را له کنی و بروی بالا.به طرف آنهایی که بالایت می برند.

اه.

از تو هم بدم می آید.تو.چطور توانستی بعد از گفتن و شنیدن  و خواندن تمام آن حرف ها اینقدر ترسو و رقت بار عمل کنی؟

من چقدر می توانم احمق باشم که هنوز برای تو می نویسم؟هنوز به کلاس های تاریکی فکر می کنم که حرفهای من و تو روشنشان می کرد؟هنوز به آن خنده هایی فکر می کنم که هیچ وقت فرصت نشد آزادشان کنیم تا روی سر میم بیفتند.آه خدایا.من چقدر می توانم احمق باشم که هنوز در آن لحظه هایی که من و تو از "رهایی" و "جرئت "حرف می زدیم بمانم؟اصلا باید یادم برود.یادم برود که یک تویی بودی.که تو را دیده ام.که یک شب من و تو نشسته ایم و تا خود صبح از رویاهایی حرف زده ایم که قرار بود بهشان برسیم. باید یادم برود که من و تو  چقدر فکر می کردیم که با بقیه فرق داریم و چقدر به این فرق داشتن می بالیدیم.باید یادم برود که من و تو فکر می کردیم قرار است کار مهمی بکنیم و آدم مهمی شویم.اصلا باید از ذهنم برود بیرون تمام آن دقیقه ها.تمام آن واژه هایی که بر زبان آوردیم.همه پوچ و بی معنی و مسخره بودند.درست عین من و تو.



آدمهای زیادی شاد غمگینم می کنند!

ها ها.

از من پرسید:

_ چرا اینقدر کم اسمس می دهی؟

و من نگفتم:

_ خیلی وقتها.خیلی خیلی وقتها دلم می خواهد به تو اسمس بدهم.هر وقت هوا ابری ست دلم می خواهد به تو اسمس بدهم:اینجا هوا ابری ست.آنجا چطور؟هر وقت که قرمه سبزی می خورم دلم می خواهد به تو اسمس بدهم:من امشب قرمه سبزی خوردم تو چطور؟هر وقت که غمگینم می خواهم به تو اسمس بدهم:من غمگینم تو...

اما نه.تو هیچ وقت غمگین نمی شوی.تو از غم و شعر های غم انگیز و حرف های بیخودی دوری.تو نزدیک قله ای و من حتی از دامنه هم پایین ترم.دستم را که دراز کنم به تو نمی رسد.بالا که بیایم،وسط های راه سر می خورم و دوباره می افتم پایین.هر بار پایین تر از دفعه ی قبل.تو که روی قله برسی دیگر پایین را نگاه نمی کنی.تازه نگاه هم که کنی چه می بینی به جز نقطه ی سیاهی در دامنه؟من همان نقطه ام.تویی که دلت هیچ وقت تنگ نمی شود  و نمی گیرد.تویی که هیچ وقت با شنیدن کی اشکاتو پاک می کنه شیا که غصه داری؟بغض نمی کنی.تویی که هیچ وقت نمی فهمی فروغ چه گفته وقتی گفته:نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود.تویی که هیچ وقت موقع خوردن قرمه سبزی یاد من نمی افتی.تویی که خیلی وقت است دویده ای و از خط پایان گذشته ای.چه به تو بگویم؟منی که وسط های جاده ایستاده ام.ایستاده ام و جرئت جلو رفتن و یا به عقب برگشتن را ندارم.همه چیز.همه چیز مرا می ترساند.روشنی حتی.آدمهای زیادی روشن مرا تاریک می کنند.آدمهای زیادی برنده مرا می بازانند.آدمهایی که زیادی اوج گرفته اند مرا به پایین ترین نقطه ی ممکن می فرستند.

دلم می خواهد هر وقت که غمگینم به تو اسمس بدهم و بگویم:من غمگینم تو چطور؟

و تو،موقع خواندن اسمس اخم کنی.دلت غمگین شود.حتی اگر وسط یک مهمانی شادهستی.و تو بروی توی فکر غمگینی من.و برایم بفرستی:

_ غمگین که می شوی،شهر دلم تاریک می شود.

تو با یک چکش،یک چکش کوچک بی مصرف دیوار سلولت را کندی.بیست سال طول کشید.تو چندین کیلومتر در فاضلاب پیش رفتی و سرانجام به رودخانه ی تمیز،به آزادی رسیدی.

من اما،پشت پنجره های غبار گرفته نشستم.چای خوردم و آه کشیدم و به گذشته فکر کردم.من همه ی چیزهایی که داشتم را ندیدم و به دنبال چیزهایی بودم که مال من نبودند.

"بعضی پرنده ها برای در قفس بودن نیستند"

اما بعضی پرنده ها هم بال هایشان را از یاد می برند.

کاش می شد تو را از وسط قصه ی فیلمت بیرون می کشیدم و نگه می داشتم برای خودم.تا هر وقت بال هایم یادت رفت نگاهت کنم.

آشفته ام.

مثل مردی که عاشق زن خیانت کارش است.

تخیلی

من به دانش آموزانم حسودی ام می شود وقتی به آنها می گویم:

_ بچه ها به جای انشا یک داستان تخیلی بنویسید.

این را هم به خاطر عقده های خودم می گویم.وقتی که مدرسه می رفتم موضوعات انشا به قدری تکراری وخسته کننده بودند که حالم را به هم می زدند.یک بار هم که یک داستان تخیلی به جای انشا نوشتم نمره ی انشایم صفر شد.

بچه ها.بچه های 12 ساله از من می پرسند:

_ خانوم تخیلی یعنی چی؟

من:

_ کی می تونه بگه؟

همه انگار از خواب بیدار شده اند:

_ خانوم چی رو؟

سعی می کنم صبور وخوب باشم:

_ اینکه تخیلی یعنی چی؟

یک نفر دستش را بالا می برد:

_ بگو.

بلند می شود:

_ خانوم تخلیی یعنی اینکه خانوم یعنی واقعیت نداره.

_ آفرین درسته.یعنی چیزهای غیر واقعی.

یکی از بچه ها دستش را بالا می برد:

_ مث جن خانوم؟

یکی از ته کلاس دادمی زند:

_ جن که واقعیه.

میز اولی با عینک گنده اش نگاهم می کند:

_ خانوم تو رو خدایه موضوع بهتر بگین.

داد همه در می آید:

_ اره خانوم.

_ ما نمی دونیم چه جوری بنویسیم

_ اصلا تخیلی یعنی چه جوری؟

آه می کشم.پای تخته می نویسم:

_ دوست دارید در آینده چه کاره شوید؟

ذوق می کنند و شروع می کنند به نوشتن.روی تکه کاغذی می نویسم:

_ من دوست دارم در آینده تخیلی بشوم.



مشکل از عینک است یا چشم؟

مث یه معجزه اسمش تو کتابا اومده.

اومده.

اومده.

اومده؟

پس من چرا نمی بینمش؟

در دفترچه ی ایده های عجیب و غریب.


_ گودالی که همه چیز را در خود می بلعد.آدمی که از این گودال در می رود.دنیای توی گودال زیباست.زیبا تر از دنیای آدم.

همینی که همیشه خودشه.

گاهی سخت می شود خود بودن نیکولا.گاهی غیر ممکن می شود که خودت باشی.

آن وقت باید چه کرد؟"من" که گم شود چه باید کرد؟

گاهی روزها باد می وزید و عطر سنجد و چوب نیم سوخته می آورد.

بغض های بی دلیل گاه و بیگاهم را 

بگذار به پای دختر بودنم.


تنهایی هایم 

گاهی

آنقدر زیاد می شوند،

که سرریز می شوند از توی دلم.



قورت دادن زیاد دل تنگی ها

گلو درد می آورد.



گلو درد های بی سرما خوردگی 

یعنی که 

دل

دیگر برای تنهایی ها

دل تنگی ها

غصه ها

آه ها

جا ندارد.

دعا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم.

وقتی که روز آخر هفته،هفته ی صبحی می شود و قرار می شود که بیایم خانه.یک دلشوره ی عجیب و غریبی می گیرم.از همان دلشوره ها که رستاک هم در آهنگ دریایش می گیرد.وقتی سوار اتوبوس می شوم،ده دقیقه ی اول را خوابم.اما یک ساعت و پنجاه دقیقه ی باقی مانده را آهنگ گوش می دهم واز پنجره بیرون را نگاه می کنم.آن وقت یک عالمه حرف برای نوشتن و گفتن به گلابی آبستن به ذهنم می رسد.مطمئنا من نمی توانم توی اتوبوس سیگار بکشم اما شما مرا فرض کنید که با یک قیافه ی درب و داغان و خسته یک سیگار دود می کنم،داریوش توی گوشم پرنده ی مهاجر می خواند و با خودم کلمه هایی را که قرار است بنویسم مرور می کنم.اما،وقتی پایم را از اتوبوس بیرون می گذارم،همه ی کلمه ها می روند.

همه ی کلمه ها.حتی آنهایی که می مانند هم دیگر ارزش قبل را ندارند.بعضی کلمه ها فقط بعضی جاها معنا دارند.

به خانه که می رسم دود می شوند.می دانم که باید بنویسم.توی خانه باید بنویسم.وقتی در محاصره ی درختهای صنوبر و سنجد و کوه های مغرورم باید بنویسم.اما نمی دانم باید چه بنویسم.از چه چیزی بگویم که تازه باشد؟از چه چیزی بگویم که شبیه دقیقه هایم باشد؟آیا حرفهای من ارزش نوشتن و خواندن دارند؟آیا چیزی به جز تکرار حرف های دیگران در قالب واژه های جدید نیستند.

امشب شب خوبیست.اگر چه دین من در بین حرفها  و نقاب ها کمرنگ شده.اما امشب قشنگ است.امشب را دوست دارم.دعا کنیم.برای همه ی آنهایی که روزهایشان شبیه آن چیزی نیست که باید.شبیه آن چیزی نیست که دلشان می خواسته.دعا کنیم برای همه ی آنهایی که نمی دانند کدام راه را بروند.نمی دانند کدام راه درست است.دعا کنیم برای همه ی آنهایی که گم شده اند.

جمعه است و من خانه ام.

خدا پدر آن کسی که شیفت بعد از ظهر را اختراع کرد بیامرزد.

:)

 در اتاق خانه ی مادر بزرگ را باز می کنم.همان اتاقی که فرش ندارد و پر از خرت و پرت است.همان اتاقی که یک صندوقچه ی رنگ و رو رفته با یک قفل گنده دارد.پنجره های سبز آبی با شیشه های ترک خورده دارد.یک چراغ نفتی دارد.گچ بری هایی به شکل گل و ستاره دارد.سقف نیمه خراب دارد.همان اتاقی که بوی خاک و گذشته می دهد.بوی همه ی آدمهایی که یک روز بودند.بوی بابابزرگ و بچگی را.

به اتاق خیره می شوم و گریه ام می گیرد.یاد همه ی آدمهایی می افتم که یک روز بودند.

برای من سخت است.من اگر یک روزی به خدا گفته ام که باشد قبول مرا ببر به زمین حتما نمی دانسته ام که در زمین چه خبر است.چه غوغای از دست دادنی ست زمین.چه لحظه های غم و اندوهی دارد.حتما آن لحظه زمان را نمی شناختم که مثل یک جلاد بی رحم تبر به دست به قصد کشتن لحظه ها و بردن ادم ها می آید.

برای من سخت است.پذیرفتن همه ی چیزهایی که جز طبیعت زندگی اند.جز قانون های تغییر ندادنی.پذیرفتن همه ی چیزهای پذیرفتنی.زندگی سنگین است.درک این که همه ی اینهایی که الان هستند یک روز می رسد که نیستند.روزی که دستم بهشان نمی رسد.روزی که نمی توانم ببینمشان و صدایشان را بشنوم.

برای من سخت است نگاه کردن به مادر بزرگ و فکر کردن به اینکه یک روز دیگر او نیست.فکر کردن به اینکه یک روز او هم مثل من جوان بوده. یک روز بچه بوده.و بعد....

فکر می کنم زندگی برای "همه"اینجوری نیست.حس می کنم مامان بزرگ،مامان و من یک روز چشم هایمان را باز کرده ایم و دیده ایم که چقدر از زمان جا مانده ایم.همه این جوری نیستند شاید.بعضی ها با زمان جلو می روند.خوش به حالشان.

تو شاهد خوش بختی ام باش درخت صنوبر.تو این دقیقه های روشن را به یاد داشته باش.ووقتی که من تاریکم اینها را به یادم بیاور.تو این لحظه ها را به یاد داشته باش.به یادم بیاور که امروز چقدر چقدر چقدر دور بودم ازغم.از تنهایی.

تو درخت صنوبر.تو دستم را بگیر و نگذار فرو بریزم دوباره.نگذار زیر آوار غم و سیاهی فرو بروم دوباره.

تو وقتی که خسته و غمگین می شوم.وقتی که فکر می کنم تنها ترین آدم دنیایم امروز رابه یادم بیاور.امروز را که تنها نبودم.که غمگین و خسته نبودم.امروزرا به یادم بیاور که آسمان خیلی آبی بود و پرنده ها خیلی قشنگ پرواز می کردند.یونجه ها خیلی سبز بودند و آب توی جوی خیلی زلال بود.

امروز را به یادم بیاور و انگور چیدن به همراه بابا و مامان را.و چرت پنج دقیقه ای توی باغ را.امروز را به یادم بیاور و طعم گوجه ای که بابا به من داد.و صفای سواری پشت وانت را.

تو ای درخت سبز سبز سبز صنوبر.سال ها بعد امروز را به یادم بیاور.به یادم بیاور که چقدر خوشبخت بودم.و باد در من می وزید.و هزار بوی خوش از من عبور می کرد.خدارا به یادم بیاور که چقدر به من نزدیک بود.عقاب ها را،پرستو ها را،گنجشک ها را،کوه ها را .

با باد برقص و به یادم بینداز که امروز"شاد"بودم.نه به یاد کسی آه می کشیدم و نه از نبودن کسی غصه می خوردم.به یادم بیاور که امروز چقدر شبیه بچگی هایم بود.و چقدر شفاف و روشن بود.به یادم بیاور که امروز چقدر کامل و بی عیب بود.چقدر همه چیز خوب بود.چقدر همه چیز خوب بود.چقدر همه چیز خوب بود.

هر نفسم با باد هماهنگی داشت.هر نگاهم.هر قدمم.خورشید با من آشنا بود امروز و من برای تمام دقیقه8 های تلخم خورشید و باد و صنوبر ذخیره کرده ام امروز.من برای تمام لحظه های تنهایی بعد،بابا و مامان را ذخیره کرده ام امروز.و من برای تمام ثانیه های بدبختی ام خوشبختی روشن و شیرین امروز را دخیره کرده ام.

بیست و هفت شهریور نود و دو.

این جا چرا همه چیز این قدر مقدس و نورانی ست؟

باید نه فقط به آدمهای خانه ی روشن.بلکه به کتابها.لباس ها.لامپ ها.پشه ها هم سلام بدهم.


هویج بنفشم را گم کرده ام و خنده های صورتی ام خاکستری شده اند.

کاش می نوشت.

دختری که نوشته هایش مرا به یاد 

باد

و

گندمزار می انداخت.