خوش بختم.بی خودی،بی دلیل خوش بختم.

من فعلا خوش بختم.امروز وارد پاییز شدم.یک عالمه پاییز با قطره های باران و باد و برگ های نارنجی و زرد و قرمز روی سرم افتاد.روی پشت بام هم که رفتم خوش بخت بودم.رقصیدن برگ ها در باد را هم که نگاه کردم،حسی شبیه پرواز بود و خوش بخت بودم.یک آدم برگی شده بودم.یک آدم برگی خوش بخت.

من فعلا خوش بختم.جایی برای نگرانی نیست.روزها خوبند.روزها آرامند.غم جایی دور از من افتاده.خمیازه می کشد.غم سرما خورده حوصله  ندارد.

 من سرما نخورده ام. فعلا حالم خوب است.

من فعلا خوش بختم.چیزی برای حس کردن بدبختی نمی بینم.شاید یک روز هم برسد که بیایم بنویسم که بدبختم.اما فعلا خوش بختم.

شاید غمگین باشم.شاید حتی گریه کنم و دلتنگ شوم.اما خوش بختم.

هیچ اتفاق خاصی نیفتاده.نه گنجی پیدا کرده ام.نه داستانی چاپ.من فعلا فقط خوش بختم.و هرچیزی که بهم وصل شود هم خوش بخت است.نارنگی ای که دیروز خوردم هم خوش بخت بود.کتابی که امروز خواندم.نردبانی که از آن بالا رفتم هم.سریال کره ای عاشقانه ای که دیدم هم خوشبخت بود.مسیرهایی که پیاده رفتم خوش بخت بودند.تاکسی ها و اتوبوس هایی که سوار شدم.آدمهایی که بهشان نگاه کردم با آن ها حرف زدم یا حرف نزدم.آدمهایی که دوستشان داشتم یا نداشتم هم خوش بخت بودند.درختهای کاج آن خیابان بلند دوست داشتنی.تنها خیابان دوست داشتنی آن شهر گرم دوست نداشتنی هم خوش بخت بودند.عطری که زده بودم هم.

من فعلا خوش بختم.یک آدم خیلی خیلی معروف و خیلی خیلی پولدار شاید خیلی خیلی خوش بخت نباشد.اما من هستم.

غروب جمعه است و بارانی بودن و پاییزی بودنش بر"غروب جمعه بودنش"می افزاید.لازم نیست بگویم که جایت هنوز و همیشه به شدت.به طرزی در دناک خالی ست.لازم نیست بگویم که من کنار نمی آیم با نبودنت.و یاد نمی گیرم که بی بغض،بی لرزش صدا از تو حرف بزنم.

غروب جمعه است و من با هیچ کس نمی توانم از تو بگویم.نمی خواهم بشنوم که تو پیر بودی،عمر خودت را کرده بودی،با عزت و احترام مردی .نمی خواهم بشنوم که تو همانطور که همیشه دعا می کردی از دست و پا نیفتادی،که مرگ دست خداست.که تو الان جایت از جای این دنیایت بهتر است و شادتری.

 غروب جمعه است و آنچه که سهم من است،یک حیاط است.یک حیاط بزرگ.نه خیلی بزرگ.حیاطی با دو درخت گردوی سن و سال دار.و یکی دو تا درخت زرد آلوی جوان بی خیال و یک  درخت موی عاشق و حواس پرت.


غروب جمعه است و صبح باران بارید.صبح از آن صبح هایی بود که آدم را می برد به بچگی هایش و می شد دوباره به دنیا آمد.اما من،من بی شعوربه جای دوباره به دنیا آمدن،ماکارونی و دوغ خوردم و زیر پتو کنار بخاری خوابیدم.

غروب جمعه است و آسمان ابری.


غروب جمعه است و دلم می خواهد خیال کنم که تو هنوز زنده ای.نشسته ای توی خانه ی گرم و دنج زن عمو سلطان و دارید باهم چایی می خورید و غیبت همسایه ها را می کنید.

غروب جمعه است و هیچ کس ،هیچ جای جهان منتظرم نیست.اما مهم نیست.

غروب جمعه است و هیچ چیز مهم نیست.آدم حس می کند تمام آنچه که درونش بوده را با یک پمپ خلاء مکیده اند و درونش حالا پر از خلاء است.

غروب جمعه است و مهم ترین چیز فنجانی چای داغ است که بتوانی قبل از غارت دیگران آن را بخوری.

غروب جمعه است و دلگیر.اما من حالم خوب است.در نهایت این جاست جای نشستن و پهن کردن یک فرش وبی خیال گوش دادن.

غروب جمعه است و نردبان از سر دیوار بلند باد را می آورد توی حیاط خانه ی ما.و باد برگهایی که افتاده اند از درخت های گردو را می رقصاند.کاری به کار زنده ها،برگهای زنده ندارد.حواسش به افتاده هاست.به آنها که فکر می کردند دیگر دوباره با باد نخواهند رقصید.چه باد خوب مهربان روشنی ست.

غروب جمعه است و اسمس ها خیلی زود جواب داده می شوند.

غروب جمعه است و نور ها کم شده  و آب دارد قطع می شود.

غروب جمعه است.

مادام و گربه اش.

مادام گربه اش را دوست داشت.خیلی خیلی بیشتر از بچه هایش.که حالا به جز عکس خاک گرفته ی روی تاقچه و صدای مدام در حال قطع و وصل شدن یک دقیقه ای شان ازپشت تلفن چیزی از آنها نداشت.مادام به هیچ کس نمی گفت که گربه اش را چقدر دوست دارد.نمی گفت که گربه اش را از بچه هایش هم بیشتر دوست دارد.

البته گربه ی مادام هم یک گربه ی عادی نبود.یک گربه ی نقاش بود.گربه ای بود که عاشق قلم مو و بوم و رنگ بود.مادام برایش یک عالمه رنگ و قلم مو و یک بوم نقاشی خریده بود.و گربه ی نقاش مادام وقتهای بیکاری اش را به پاشیدن رنگ روی  صفحه ی سفید بوم می گذراند.وقتهای بیکاری اش مربوط به وقتهایی بود که مادام چرت می زد.مادام هرروز عصر روی صندلی گهواره ای اش می نشست.شال قلاب بافی شده ی سفیدش را که مادرش برایش بافته بود،روی پاهایش می انداخت. عینک نزدیک بینش را می زد به چشمهایش.یکی از کتابهایش را بر می داشت و شروع می کرد به خواندن.خط ها ریز بودند.هزار بار خط ها را گم می کرد و حواسش پرت می شد.یادش می رفت اول داستان چه بود.کنت مونت کریستو می خواند.از وقتی که دوازده ساله بود دلش می خواست این کتاب را بخواند.اما وقت نشده بود.حالا که وقت بود دیگر حوصله نداشت.گربه اش دور و بر پایش می پلکید.دستهایش را لیس می زد.خمیازه می کشید و کش و قوسی به بدنش می داد.مادام کم کم چشمهایش سنگین می شد و پلک هایش روی هم می افتاد.کتاب کنت مونت کریستو از توی دستهایش سر می خورد و می افتاد روی قالی رنگ و رو رفته با گل بته های قرمز و سبز.

گریه برای لحظه ای به مادام نگاه می کرد و "میو"ی آرامی می گفت.وقتی مطمئن می شد که مادام خوابیده می رفت سروقت کار نقاشی خودش.اوایل فقط خظ های نازک و کلفت رنگی می کشید.اما هر چه می گذشت و بیشتر نقاشی می کشید،نقاشی هایش قشنگ تر و معنی دار تر می شدند.یک بار یکی از همسایه های مادام که زن میانسال و آرایشگری بود،برای مادام آش  آورد.و با دیدن نقاشی ها ابروهای نازک رنگ کرده اش را بالا انداخت:

_ اوا؟اینا کار شماست مادام؟

و مادام زیر چشمی نگاهی به گربه اش انداخته بود:

_ نه کار گربه است.

و خانم همسایه ی آرایشگر با حیرت و ناباوری سرش را تکان داده بود.حتی مادام شنیده بود که زن موقع رفتن زیر لب با خودش گفته بود:

_ عقل از سر زن بیچاره پریده.

گربه ی مادام به جز علاقه ی زیادش به نقاشی،یک گربه ی معمولی بود.از همان گربه های خاکستری با خط های سیاه که توی کوچه ها پرسه می زنند و توی آشغال ها دنبال غذا می گردند و توی جوب ها دنبال موش ها می کنند.

مادام گربه اش را وقتی که بچه بود بین تیر چراغ برق و سطل گنده ی آشغال سر خیابان پیدا کرده بود.باران شدید بود و بچه گربه حسابی خیس  بود و ترسیده.مادام اول نمی خواست گربه را به خانه ببرد.از حیوان ها زیاد خوشش  نمی آمد.اما بعد.وقتی توی چشمهای بچه گربه نگاه کرده بود.مادام یک دفعه دلش گرفت و  بغض کرد.

بعد بچه گربه را برداشت و با قدمهای تند به خانه رفت.

گربه،اسم نداشت.مادام به او می گفت گربه.برایش قصه ی شازده کوچولو را می خواند.او را ناز می کرد و می گفت:

_ تو گل اهلی منی.

گربه و مادام هر دو اهلی هم شده بودند.هر روزشان با هم می گذشت.با هم غذا می خوردند.با هم کتاب می خواندند.با هم حرف می زدند.

مادام برای گربه اش هدیه می خرید.او را به گردش توی پارک می برد.

گربه حرف مادام را گوش می داد.خرابکاری هایش را توی جای مخصوصی توی دستشویی می کرد.الکی خرناس نمی کشید و چنگ نمی انداخت.مادام گربه اش را ناز می کرد و می گفت:

_ معلوم بود که یه دختری.

مادام آه می کشید و دل تنگ می شد.اما گربه می آمد روی دستهایش می نشست و سرش را به دستهای مادام می مالید.مادام می خندید و گربه را ناز می کرد.

تنهایی می آمد پشت در،سرک می کشید.از پنجره نگاه می کرد توی خانه به مادام.اما گربه را که می دید،می رفت.گربه دشمن تنهایی بود.مادام برای خودش و گربه فال قهوه می گرفت.برای خودش و گربه فیلم می گذاشت و تخمه ژاپنی می ریخت.البته گربه قهوه و تخمه نمی خورد ولی مادام خوش داشت خیال کند که گربه یک همدم واقعی است.یک نفر که او را با دستهای چروک و چشمهای ضعیفش پسندیده و حاضر است کنار او بماند و به خاطر پیشرفت یا مرگ از پیشش نرود.

سالها گذشت.مادام نمی دانست حالا گربه اش چند ساله است.فقط می دانست که سبیل های گربه آویزان شده و حرکتهایش آرام و کند.مادام به گربه می خندید:

_ حالا تو هم مثل من پیر شده ای.


زمستان آن سال سرد بود.مادام بخاری را زیاد می کرد و پتو روی خودش و گربه می انداخت.اما گربه گرمش نمی شد.می لرزید.مادام می ترسید.

توی غذای گربه مولتی ویتامین و شربت سرما خوردگی می ریخت اما گربه حالش خوب نمی شد.مادام با بغض به بوم نقاشی و رنگ ها و قلم مو ها نگاه می کرد:

_ پاشو.پاشو یه نقاشی برا مادام بکش.

اما گربه تکان نمی خورد.فقط سرش را بالا می آورد و نگاهی به مادام می انداخت.

روزهای آخر گربه زیاد حرکت نمی کرد.یکی دوبار سرجای خودش خرابکاری کرده بود. و هر بار مادام با خنده های الکی جای او را تمیز کرده بود:

_ فدای سرت.عیب نداره که.

اما بعد،می رفت توی آشپز خانه پشتش را به گربه می کرد،و اشکهایش را پاک می کرد.

گربه که مرد،هوا ابری نبود.حتی از روزهای قبل گرم تر هم شده بود.مادام که توی باغچه خاکش کرد،گریه نمی کرد.وقتی توی خانه راه می رفت،مدام با گربه حرف می زد.یکی دوبار هم گربه را دیده بود که توی تاقچه نشسته و دستهایش را لیس می زند.

مادام که چای می خورد،صدای گربه را می شنید.کتاب که می خواند،می دانست که گربه اش دارد گوش می دهد.فیلم که می گذاشت دو تا فنجان قهوه می ریخت و دو تا بشقاب برای تخمه ژاپنی می آورد.

مادام که مرد،تا روزها کسی نفهمید.آخر سر خانم آرایشگر از بس صدای گربه از توی خانه ی مادام آمد،برای اعتراض دم در خانه رفت.در زد ولی کسی در را باز نکرد.به پلیس خبر داد.پلیس در را باز کرد و پیکر بی جان مادام را روی صندلی گهواره ای اش پیدا کرد. شال قلاب بافی شده ی سفید روی پاهایش بود و کتاب کنت مونت کریستو روی صفحه ی آخر باز مانده روی قالی رنگ و رورفته با گل بته های سبز و قرمز افتاده بود.اما هیچ خبری از گربه نبود.خانم آرایشگر برای پلیس توضیح  دادکه از صدای یک ریز میو میوی گربه ی مادام کلافه شده بوده.

خانم آرایشگر سرش را تکان داد:

_ حیف.زن خوبی بود.

و بعد نگاهش افتاد روی بوم نقاشی.و دهانش باز ماند.روی بوم خبری از آن رنگ های پخش و پلا نبود،یک نقاشی درست و حسابی بود.نقاشی مادام و گربه اش.

به طرز فجیعی برای متفاوت بودن،شبیه هم شدیم.

لوس شده ایم!!!!

همه مان از یک خواننده خوشمان می آید.هی هم را تایید  می کنیم.  تقلید می کنیم.همه از یک رنگ.از یک سری واژه.از یک مدل نوشتن.از یک کتاب.از یک آهنگ.از یک فیلم.از یک زندگی.




هیچ چیز نگفتن دوست داشتنی ست.


پس تو هم

نیا

و

ننویس:

_ خوب میشود.

_خوب می شوی.

خودم می دانم این ها را.

خودم می دانم که یک روز.

یک روز

یک روز

قرار است

قرار است

قرار است

باید 

باید 

باید

خوب شود.

خوب شوم.

تو هم 

لطفا

چیزی که

خودم می دانم را 

به من

نگو.

اگر می توانی بیا

کاری کن 

آن روز 

زودتر برسد

یا بگو:

_ دقیقا کدام روز؟

وگرنه 

چیزی نگو.

هیچ چیز.

هیچ چیز.


برای دختر میز آخر.


*مثل باد دویدنت با توپ بسکت بال،شیفتگی ات برای نوشتن.تو را که نگاه می کنم،بی درنگ یاد دوازده سالگی خودم می افتم.ای کاش تو بتوانی یک بسکتبالیست حرفه ای شوی.ای کاش تو بتوانی یک نویسنده ی واقعی شوی.ای کاش جرئت فرستادن نوشته هایت را برای نشریه ها،مجله ها پیدا کنی تا شبیه من نشوی که در بیست و سه سالگی وقتی ناشری از تو می پرسد:تجربه ی کاریت چیه؟نایستی و نگاهش نکنی.ای کاش تو به جای من و به جای همه ی آنهایی که نتوانستند،بتوانی.موفق شوی.من برای تو.برای بسکت بالیست شدنت.برای نویسنده شدنت.دعا می کنم.

ای کاش.ای کاش.ای کاش.تو مثل من نشوی.که مهم ترین و بزرگ ترین کار زندگی ام طرح یک امتحان ریاضی است.

my lovely home.

در پشت سومین پیچ ایستاده بود.

روشن و خندان.

بوی نارنگی می داد.

چه 

هوای

خوبی داشت.