مادام گربه اش را دوست داشت.خیلی خیلی بیشتر از بچه هایش.که حالا به جز عکس خاک گرفته ی روی تاقچه و صدای مدام در حال قطع و وصل شدن یک دقیقه ای شان ازپشت تلفن چیزی از آنها نداشت.مادام به هیچ کس نمی گفت که گربه اش را چقدر دوست دارد.نمی گفت که گربه اش را از بچه هایش هم بیشتر دوست دارد.
البته گربه ی مادام هم یک گربه ی عادی نبود.یک گربه ی نقاش بود.گربه ای بود که عاشق قلم مو و بوم و رنگ بود.مادام برایش یک عالمه رنگ و قلم مو و یک بوم نقاشی خریده بود.و گربه ی نقاش مادام وقتهای بیکاری اش را به پاشیدن رنگ روی صفحه ی سفید بوم می گذراند.وقتهای بیکاری اش مربوط به وقتهایی بود که مادام چرت می زد.مادام هرروز عصر روی صندلی گهواره ای اش می نشست.شال قلاب بافی شده ی سفیدش را که مادرش برایش بافته بود،روی پاهایش می انداخت. عینک نزدیک بینش را می زد به چشمهایش.یکی از کتابهایش را بر می داشت و شروع می کرد به خواندن.خط ها ریز بودند.هزار بار خط ها را گم می کرد و حواسش پرت می شد.یادش می رفت اول داستان چه بود.کنت مونت کریستو می خواند.از وقتی که دوازده ساله بود دلش می خواست این کتاب را بخواند.اما وقت نشده بود.حالا که وقت بود دیگر حوصله نداشت.گربه اش دور و بر پایش می پلکید.دستهایش را لیس می زد.خمیازه می کشید و کش و قوسی به بدنش می داد.مادام کم کم چشمهایش سنگین می شد و پلک هایش روی هم می افتاد.کتاب کنت مونت کریستو از توی دستهایش سر می خورد و می افتاد روی قالی رنگ و رو رفته با گل بته های قرمز و سبز.
گریه برای لحظه ای به مادام نگاه می کرد و "میو"ی آرامی می گفت.وقتی مطمئن می شد که مادام خوابیده می رفت سروقت کار نقاشی خودش.اوایل فقط خظ های نازک و کلفت رنگی می کشید.اما هر چه می گذشت و بیشتر نقاشی می کشید،نقاشی هایش قشنگ تر و معنی دار تر می شدند.یک بار یکی از همسایه های مادام که زن میانسال و آرایشگری بود،برای مادام آش آورد.و با دیدن نقاشی ها ابروهای نازک رنگ کرده اش را بالا انداخت:
_ اوا؟اینا کار شماست مادام؟
و مادام زیر چشمی نگاهی به گربه اش انداخته بود:
_ نه کار گربه است.
و خانم همسایه ی آرایشگر با حیرت و ناباوری سرش را تکان داده بود.حتی مادام شنیده بود که زن موقع رفتن زیر لب با خودش گفته بود:
_ عقل از سر زن بیچاره پریده.
گربه ی مادام به جز علاقه ی زیادش به نقاشی،یک گربه ی معمولی بود.از همان گربه های خاکستری با خط های سیاه که توی کوچه ها پرسه می زنند و توی آشغال ها دنبال غذا می گردند و توی جوب ها دنبال موش ها می کنند.
مادام گربه اش را وقتی که بچه بود بین تیر چراغ برق و سطل گنده ی آشغال سر خیابان پیدا کرده بود.باران شدید بود و بچه گربه حسابی خیس بود و ترسیده.مادام اول نمی خواست گربه را به خانه ببرد.از حیوان ها زیاد خوشش نمی آمد.اما بعد.وقتی توی چشمهای بچه گربه نگاه کرده بود.مادام یک دفعه دلش گرفت و بغض کرد.
بعد بچه گربه را برداشت و با قدمهای تند به خانه رفت.
گربه،اسم نداشت.مادام به او می گفت گربه.برایش قصه ی شازده کوچولو را می خواند.او را ناز می کرد و می گفت:
_ تو گل اهلی منی.
گربه و مادام هر دو اهلی هم شده بودند.هر روزشان با هم می گذشت.با هم غذا می خوردند.با هم کتاب می خواندند.با هم حرف می زدند.
مادام برای گربه اش هدیه می خرید.او را به گردش توی پارک می برد.
گربه حرف مادام را گوش می داد.خرابکاری هایش را توی جای مخصوصی توی دستشویی می کرد.الکی خرناس نمی کشید و چنگ نمی انداخت.مادام گربه اش را ناز می کرد و می گفت:
_ معلوم بود که یه دختری.
مادام آه می کشید و دل تنگ می شد.اما گربه می آمد روی دستهایش می نشست و سرش را به دستهای مادام می مالید.مادام می خندید و گربه را ناز می کرد.
تنهایی می آمد پشت در،سرک می کشید.از پنجره نگاه می کرد توی خانه به مادام.اما گربه را که می دید،می رفت.گربه دشمن تنهایی بود.مادام برای خودش و گربه فال قهوه می گرفت.برای خودش و گربه فیلم می گذاشت و تخمه ژاپنی می ریخت.البته گربه قهوه و تخمه نمی خورد ولی مادام خوش داشت خیال کند که گربه یک همدم واقعی است.یک نفر که او را با دستهای چروک و چشمهای ضعیفش پسندیده و حاضر است کنار او بماند و به خاطر پیشرفت یا مرگ از پیشش نرود.
سالها گذشت.مادام نمی دانست حالا گربه اش چند ساله است.فقط می دانست که سبیل های گربه آویزان شده و حرکتهایش آرام و کند.مادام به گربه می خندید:
_ حالا تو هم مثل من پیر شده ای.
زمستان آن سال سرد بود.مادام بخاری را زیاد می کرد و پتو روی خودش و گربه می انداخت.اما گربه گرمش نمی شد.می لرزید.مادام می ترسید.
توی غذای گربه مولتی ویتامین و شربت سرما خوردگی می ریخت اما گربه حالش خوب نمی شد.مادام با بغض به بوم نقاشی و رنگ ها و قلم مو ها نگاه می کرد:
_ پاشو.پاشو یه نقاشی برا مادام بکش.
اما گربه تکان نمی خورد.فقط سرش را بالا می آورد و نگاهی به مادام می انداخت.
روزهای آخر گربه زیاد حرکت نمی کرد.یکی دوبار سرجای خودش خرابکاری کرده بود. و هر بار مادام با خنده های الکی جای او را تمیز کرده بود:
_ فدای سرت.عیب نداره که.
اما بعد،می رفت توی آشپز خانه پشتش را به گربه می کرد،و اشکهایش را پاک می کرد.
گربه که مرد،هوا ابری نبود.حتی از روزهای قبل گرم تر هم شده بود.مادام که توی باغچه خاکش کرد،گریه نمی کرد.وقتی توی خانه راه می رفت،مدام با گربه حرف می زد.یکی دوبار هم گربه را دیده بود که توی تاقچه نشسته و دستهایش را لیس می زند.
مادام که چای می خورد،صدای گربه را می شنید.کتاب که می خواند،می دانست که گربه اش دارد گوش می دهد.فیلم که می گذاشت دو تا فنجان قهوه می ریخت و دو تا بشقاب برای تخمه ژاپنی می آورد.
مادام که مرد،تا روزها کسی نفهمید.آخر سر خانم آرایشگر از بس صدای گربه از توی خانه ی مادام آمد،برای اعتراض دم در خانه رفت.در زد ولی کسی در را باز نکرد.به پلیس خبر داد.پلیس در را باز کرد و پیکر بی جان مادام را روی صندلی گهواره ای اش پیدا کرد. شال قلاب بافی شده ی سفید روی پاهایش بود و کتاب کنت مونت کریستو روی صفحه ی آخر باز مانده روی قالی رنگ و رورفته با گل بته های سبز و قرمز افتاده بود.اما هیچ خبری از گربه نبود.خانم آرایشگر برای پلیس توضیح دادکه از صدای یک ریز میو میوی گربه ی مادام کلافه شده بوده.
خانم آرایشگر سرش را تکان داد:
_ حیف.زن خوبی بود.
و بعد نگاهش افتاد روی بوم نقاشی.و دهانش باز ماند.روی بوم خبری از آن رنگ های پخش و پلا نبود،یک نقاشی درست و حسابی بود.نقاشی مادام و گربه اش.