و تابستانی آن چنان روشن.که خدا از پشت لحظه هایش پیدا بود.

تابستان خوب.

تابستان دوست داشتنی.

از لای دست هایم سر خورد و رفت.


اگر چه با خودش خاطره های تابستانی را برد.

اگرچه با خودش فیلم دیدن های تا دم صبح را برد.

اگر چه با خودش جیرجیرک ها

سبزی صنوبرها و رقصشان در بادرا برد

اگرچه با خودش بیکاری و حرف زدن با فاطی را برد.

اگر چه با خودش روزهای بلند و گرم را برد.

و مثل همیشه خیلی خیلی زود تمام شد.

اگر چه با خودش آواجی را برد...

...

اما

هنوز

و

همیشه

دوست دارمش.

تابستان من

امشب از لای انگشتهایم سر خورد و رفت.

رفت و توی آسمان شب

یک ستاره شد.


می دانم که هنوز یک روز از تابستان مانده.اما من فردا از خانه می روم.حجم دلتنگی ام نگفتنی ست.من که در بهشتم نباشم،همه ی فصل ها خالی اند.خالی و بی نام.

من مخاطب خاص ندارم فکر می کنم هیچ وقت نداشته ام.تو بیا مخاطب خاص من شو. می شوی ؟برای اینکه مخاطب خاص من بشوی حتما لازم نیست که جنست با جنس من مخالف باشد.تو هم جنسی و حرف مرا می فهمی.تو هم کابوس هایی که من دیده ام دیده ای مگرنه؟حرف هایی که می خواهم بزنم را می دانی.بیا برایت حرفهایی بزنم که به هیچ کس دیگر نمی توانم بزنم.بیا مخاطب خاص من شو و فقط گوش کن.اگر خواستی من هم می توانم مخاطب خاصت بشوم.تو هم می توانی به من چیزهایی را بگویی که جرئت گفتنش را به هیچ کس دیگر نداری.بیابه هم قول بدهیم که هم را قضاوت نکنیم.که با هم بحث نکنیم.بیا به هم قول بدهیم که برای متقاعد کردن هم تلاش نکنیم.از هم نپرسیم:نماز می خوانی؟چادر می پوشی؟لاک می زنی؟می رقصی؟دوست پسر داری؟بیا نخواهیم که هم را ببینیم حتی.هم را توی همین نوشته ها پیدا کنیم.می ترسم وقتی تو را ببینم تو دیگر مخاطب خاص من نباشی.می ترسم دیگر نتوانم حرفهایم را به تو بزنم.حرفهای مخفیانه ی ممنوعه ام را.می ترسم رابطه ی  ما به "سلام عزیزم""چطوری گلم""خوبم مرسی" های کثیف دروغی آلوده شود.می ترسم خراب شود کاخی که تو از پنجره اش داری به من نگاه می کنی.و می ترسم تمام شود عطری که از واژه های تو می رسد.می ترسم بعد از این که هم را دیدیم برای هم یکی شویم شبیه بقیه شبیه هزار آدمی که هر روز.هر هفته هرماه و هر سال می بینیم.می ترسم دیگر نتوانیم هم را دوست داشته باشیم.هم را شبیه این چیزی که الان هست دوست داشته باشیم.

همین که من ندانم تو چه شکلی هستی قشنگ است.می توانم تو را توی ذهنم هر طور که بخواهم بکشم.یک روز که سر حالم تو خوشگلی.موهایت آراسته و مرتب است و لپ هایت گل انداخته و چشمهایت برق برقی ست.

یک روز که من عاشقم.چشمهای تو آبی ست.وقتهایی که غمگینم صورت تو هم مه آلود است.وقتهایی که ترسیده ام توی چشمهای تو هم می شود هراس را دید.

بیا مخاطب ندیده ی خیلی خیلی خاص من شو.و بمان.بیا با تو حرف نزنم اما با تمام صداهای دنیا نامت را بخوانم.

بیا تو بنویس و من بخوانم.تو بخوان و من بنویسم.

بیا همین طور که الان هست بماند همه چیز.می ترسم خراب شود.

آه مریم بانو.


برای کشیدن یک آه تنها مانده ام.

 با اینکه می دانم معکوس ماهی ام رفته است.اما هنوز به خانه اش می روم.تا برسم به نوشته هایش.

نوشته های یک معکوس ماهی را باید خواند.زیاد خواند.و فکر کرد.زیاد فکر کرد.

معکوس ماهی من که ننویسد.توی رودخانه ی قلبم هیچ صدایی نمی آید.همه جا ساکت ساکت ساکت است.

نوشته ها مثل همند.و کلمه ها کم کم خوابشان می برد.

من فقط یک دانه معکوس ماهی دارم.و به نوشته هایش خیلی خیلی معتادم.


نامه ای که خرم سلطان باید برای دخترش بنویسد:


مهریماهم.دختر چون ماهم.من تنهایی هایت را می دانم.می دانم که برای تو بالی خان با یحیی زیاد فرقی ندارد.می دانم که تو فقط مردی را می خواهی که بشود دوستش داشت.مردی که بشود خیلی زیاد دوستش داشت.مردی که بشود دلتنگش شد.هر روز او را دید و باز هم دلتنگش شد.مردی که بشود خوابش را دید.هر شب خوابش را دید.

مهریماهم.می دانم که غمگینی.می دانم که خالی از عشقی.می دانم چشمهایی داری پر از اشتیاق نگاه کردن.دستانی داری برای در آغوش کشیدن و نگه داشتن.موهایی داری برای بوییده شدن و بوسیده شدن.

می شناسمت دخترم.دلتنگی هایت را بلدم.می دانم که پر از کلمه ای برای نوشتن.اما هیچ مردی توی "قصر تو" آنقدر مرد نیست که بشود بهش نامه نوشت و بهش گفت"دوستت دارم".مردهای قصر تو مقام و ثروت را به بودن با تو به دویدن با تو .به خندیدن با تو.به گریه کردن با تو،به دوست داشتن تو ترجیح می دهند.آنها از آنچه که نشان می دهند،از آنچه که فکر می کنی ترسوترند.

مهریماه.رهایشان کن.بی خیال عشق شو و رهایشان کن.بگذار تنها بمانی.بگذار با توهمات و آرزوهای پستشان خوش باشند.آنها را چه به تعظیم کردن چلوی عشق و دوست داشتن؟بگذار پیش همان پادشاهان سر خم کنند.بگذار از تو دور شوند که آنها از زیادی عشق تو.از  زیادی جرئت عشق تو.ترسیده اند.

تنها بمان.تنهایی تو بهتر است از بودن با مردی که بزرگ نیست.مردی که نفهمیده است نمی شود با پا گذاشتن روی عشق بزرگ شد.مردی که نمی شود بهش نامه نوشت و گاهی با او سوار اسب شد و فرار کرد را نمی شود دوست داشت.مردی که نشود گاهی دستش را گرفت.مردی که نشود پیش همه بوسیدش.مردی که نشود به خاطرش مرد،آنقدر مرد نیست که بتوانی دوستش داشته باشی.

تنها بمان.


ما از زمان جا ماندیم

و

چایمان 

از دهن افتاد.

حالا

بیا

این چای های سرد شده را

اقلا

"باهم"

بخوریم.


من از بی تویی خسته ام.


بیا برای من یک"تو "بیاور.

یک تو که بشود دوستش داشت.یک تو که بشود برایش شعر گفت.به خاطرش شاعر شد.دیوانه شد.یک تو که بشود به خاطرش آرایش کرد و خوشگل شد.یک تو که بشود به خاطرش خندید و لباس های نو پوشید.یک تو که بشود خوابش را دید.یک تو که بشود به خاطرش داد زد و گریه کرد.یک تو که بشود دستش را گرفت.یک تو که بشود باهاش راه رفت.یک تو که بشود باهاش دوید.یک تو که بشود به خاطرش مرد.یک تو که بشود به خاطرش زندگی کرد.