و تابستانی آن چنان روشن.که خدا از پشت لحظه هایش پیدا بود.
تابستان دوست داشتنی.
از لای دست هایم سر خورد و رفت.
اگر چه با خودش خاطره های تابستانی را برد.
اگرچه با خودش فیلم دیدن های تا دم صبح را برد.
اگر چه با خودش جیرجیرک ها
سبزی صنوبرها و رقصشان در بادرا برد
اگرچه با خودش بیکاری و حرف زدن با فاطی را برد.
اگر چه با خودش روزهای بلند و گرم را برد.
و مثل همیشه خیلی خیلی زود تمام شد.
اگر چه با خودش آواجی را برد...
...
اما
هنوز
و
همیشه
دوست دارمش.
تابستان من
امشب از لای انگشتهایم سر خورد و رفت.
رفت و توی آسمان شب
یک ستاره شد.
می دانم که هنوز یک روز از تابستان مانده.اما من فردا از خانه می روم.حجم دلتنگی ام نگفتنی ست.من که در بهشتم نباشم،همه ی فصل ها خالی اند.خالی و بی نام.