قصه ی مینی بوس غمگین آبی.
سبزه از همه بزرگتر بود.کمی ترسو و خسیس.موقع راه رفتن کمی سرفه می کرد.هرچند نمی خواست خودش را از تک و تا بیندازد و سرفه هایش را قایم می کرد.
قرمزه کوچکترینشان بود.کمی لوس بود و عادت داشت شبها از تنهایی گریه کند.
زرده حسود بود.به قرمزه حسودی اش می شد.فکر می کرد قرمزه از او خوشگل تر است.خوب خوشگل تر هم بود.مخصوصا وقتی که باران می زد و قرمزه برق می زد.
آبیه غمگین ترینشان بود.فقط نگاه می کرد و آه می کشید.با بقیه زیاد حرف نمی زد.عادت داشت به آدمها و به اتوبوس های شیک و جدید و تازه نفس نگاه کند.اما فقط نگاه می کرد.سبزه عقیده داشت که آبیه به اتوبوس ها حسودی اش می شود.زرده فکر می کرد که آبیه افسرده شده و قرمزه فکر می کرد که آبیه احتمالا عاشق یکی از اتوبوس های شیک و جدید شده.
اما آبیه.
خودش هم نمی دانست چش شده.او فقط نگاه می کرد.فقط غصه می خورد و فقط آه می کشید.